تبليغاتX
دوچکاوک
ارتباطات. خبر. سرگرمی
سه شنبه 28 اسفند1386

می خواستم راجع به عید و غذاهای عید بنویسم و همچنین سبزه سبز کردن دیدم که استادی که خیلی دوستشان داشتم. دارم و خواهم داشت پدر بزرگوارشان را به ملائکه سپردند.

چند روز پیش داشتم فکر می کردم چقدر سخت است آدم نزدیک عید عزیزش را از دست بدهد

ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره‌ای جز تسلیم و رضا نیست.

برای ایشان و خانواده محترمشان از درگاه خداوند صبر و اجر و برای آن عزیز سفركرده علو درجات طلب می‌كنم.

خوشا به حال آنانی که رفتند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:57 AM  توسط دوچکاوک  | 

جمعه 24 اسفند1386

 
 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13 AM  توسط دوچکاوک  | 

جمعه 24 اسفند1386

شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي‌شرت‌هاي تنگ به تن مي‌كند. او هر روز صبح به جاي غذا‌دادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل مي‌زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت مي‌زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته‌است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي‌كرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت مي‌كند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد مي‌كرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز‌علي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

منبع

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:5 AM  توسط دوچکاوک  | 

پنجشنبه 23 اسفند1386

 
 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:56 PM  توسط دوچکاوک  | 

پنجشنبه 23 اسفند1386

دانشگاه آزاد اسلامی اعلام کرد، قصد دارد برای نخستین‌بار در شهر‌های مذهبی نجف و کربلا اقدام به راه‌اندازی واحد‌های دانشگاهی کند.

                                                         


راه اندازی مقاطع کاردانی و کارشناسی در این واحدهای دانشگاهی در دستور کار معاونت بین الملل دانشگاه آزاد اسلامی قرار گرفته است. به‌نظر می‌رسد طرح نهایی ایجاد دانشگاه‌های ایرانی در عراق در سفر هفته گذشته محمود احمدی‌نژاد به عراق گرفته شده باشد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:50 PM  توسط دوچکاوک  | 

پنجشنبه 16 اسفند1386

با سلام به همه دوستان

و با سپاس فراوان از لطف و محبتان

دلم برایتان یک ذره شده بود

 

تا ۲۶ بهمن مثلاً درس می‌خواندم، موقع امتحان از دوستان شنیدم که امسال یک روز شده در حالی که هر سال دو روز بود ۵ شنبه و جمعه، و جای ۱۰ ساعت امتحان شده ۸ ساعت، ۴ ساعت صبح و ۴ ساعت بعد از ظهر، از ۸ صبح همینطور نوشتیم تا ساعت ۱۲، ۱۲ هم یک باران و برفی گرفته بود که ماشین گیر نمی‌آمد، صبح یاد همه چیز بودم غیر از چتر، به هر زحمتی بود سرتاپا خیس رفتم خانه تا ساعت ۴ بعدظهر که دوباره نوشتیم تا ساعت ۸ شب،

امتحان آخر زبان بود، ترجمه، همینطور که داشتم می‌نوشتم تازه متوجه شدم چقدر بد روی صندلی نشسته‌ام، افتاده بودم روی برگه‌ام و گردنم خیلی پایین بود خودم هم که کج نشته بودم، خدا نصیبتان نکند از فرداش دست مخالفم یعنی چپ و کتف چپم درد گرفت بعد سرگیجه گرفتم خیلی جالب بود خانه برای خودش می‌چرخید.

خلاصه تا چندروز همینطوری بودم و خوب نمی‌شدم تا اینکه از یک ماهنامه بهم زنگ زدند، دبیر تحریریه بود، در نمایشگاه مطبوعات یقه‌ام را گرفت، از بچه‌های دانشگاه بود اما کارشناسی، من نمی‌شناختمش اما او مرا خوب می‌شناخت حتی می‌دانست رشته‌ام چی‌بودم و در چه مقطعی درس‌خوانم، (به تازگی متوجه شدم چقدر به قول معروف در دانشگاه تابلو بودم خودم خبر نداشتم، یک کسانی باهام سلام علیک می‌کنند و من را می‌شناسند که خودم برای اولین بار است که می‌بینم‌اشان)،

گفت من تلفنتان را داشته باشم، گفت بفرمایید. فکر می‌کردم می‌خواهد سئوالاتی در مورد فوق بپرسد، زنگ زد، گفت می‌آیید کارگاههای آموزشی ما درس بدهید؟ هر کدام را که دوست دارید: خبر، مصاحبه، گزارش، یک دقیقه وقت دارید تصمیم بگیرید، گفتم باشه گزارش نویسی. از ذوق درس دادن خوب شدم.

اول که رفتم، گفتن شما پایین بنشنید تا ما صدایتان کنیم، مدیر مسئول داشت برای عضوهای افتخاری صحبت می‌کرد، خانمی که دبیر تحریریه بود آمد پایین که تنها نباشم یکساعت ماهمینطور حرف زدیم و خندیدیم تا صدایمان کردند، خانم و آقا که شما باشید رفتم بالا، وای چه جمعیتی، جای راه رفتن نبود از بچه راهنمایی آمده بود تا مرد بازنشسته، چه علاقه‌ای، سردبیر شروع کرد به معرفی کردن، یکسری عنوان و القاب گفت که خودم داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب بود من این عنوانها را داشتم، اما که چی؟ حالا این القاب نبود، نمی‌شد درس داد؟ بعضی‌هاش درست بودند اما بعضی دیگر زیادی بودند، از این قسمت اصلاً خوشم نیامد، یک هندوانه که خودم گذاشته بودم زیر بغلم یک هندوانه هم مجله گذاشت زیر بغلم،  به علت کمبود جا خودم را یکجوری لای تخته و میز کنارش جا دادم و شروع کردم به گفتن.

همین موقع‌ها بود تازه دانشگاه قبول شده بودم اولین کلاسی که داشتم گزارش نویسی بود (روزنامه نگاری عملی 2)، چند جا ادای استادمم را در آوردم، حرفهاش موقع درس دادن بیشتر یادم بود تا مطالبی که خودم خوانده بودم. به نظرم استادها بی‌وفاتر از شاگردانند چون شاگردها بیشتر وقتها یاد استادانشان می‌کنند اما استادها نه.

قبل از کلاس بهم گفته بودند نذار ازت سئوال کنند! یک سئوالهایی می‌کنند!

از اول تا آخر گفتم سئوال دارید بپرسید. سئوالی ندارید؟

چند نفر چندتا سئوال کردند که جواب دادم. یک نفر هم برای گزارش نویسی به سبک تاریخی مثال می‌خواست، همراهم بود برایش خواندم، نمونه گزارش که می‌خواندم خوششان می‌آمد، یک نفر هم در پایان کلاس یک خبر نوشت از جلسات آن روز ماهنامه، که خواند.

خدارا شکر به خیر و خوشی تمام شد.

بعد آنروز کمی استراحت و کارهای عقب مانده و اکنون هم، خانه تکانی ... بهار در راه است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:47 AM  توسط دوچکاوک  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://2chakavak.blogfa.com